تبليغاتX
برف بهاری

برف بهاری

شعر - مطلب -نثر ادبی.

 

چشم به چشمان دریائی ام دوخته است

من دریای شب شده ام

خاموش و رخوتناک

تصویر آسمان روی دریا

انعکاس نور ماه

موجهای آرام

و من

بر ساحل نشسته ام

باد که می آید

بوی عطر تو را در خود دارد

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 17:20 توسط ویدا |


 

 ماهی پولک طلائی ، حتی در دستان مهربان ترین باغبان هم سرنوشتی

جز مرگ ندارد .

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 17:17 توسط ویدا |


 

 

« اشکهای جهان را میزانی همیشگی است ، هر آن که در جایی گریه آغازد،

 دیگری در جای دگر زگریه باز ایستد . خنده نیز چنین باشد .

 پس بیایید از نسل خویش بد نگوییم . نسل ما محزون تر از اجدادش نیست

بیایید اصلا از آن سخن نرانیم ، راست است که جمعیت فزونی گرفته است.»

من گاهی وقتها برای تنهایی گل سرخ باغچه مان گریسته ام

من گاهی وقتها برای تنهایی درون دریا و آسمان گریسته ام

من برای ماهیهایی که تمام عمرشان جز خانه شان دریا

( که دوست و دشمن را یکجا در خود دارد ) جایی ندارند ، گریسته ام

برای ماهیهایی که به شوق آسمان و آفتاب فقط لحظه ای می توانند

 بیرون از آب به تماشایش بنشینند

مثل لحظه ی تحویل سال که ماهی از توی خانه ی کوچکش در خانه ی

 کوچکمان یک لحظه به شوق هوا پرواز کرد

توی دلم گفتم تو که بال نداری هوس پرواز را از سرت بیرون کن

خارج از آنچه بر تو محاط است دنیایی برای تجربه کردنت نیست

دم فرو بند و قانع باش به دریای درونت

هر ماهی ای نمی تواند ماهی سیاه کوچولو باشد.

 

 

پی نوشت 1: من یک ماهی با پولک طلائی ام .

هدیه ی پری دریاچه ی قوها به تنها مرد باغ مهربانی

پی نوشت 2: همین یه جمله ی پی نوشت ۱ هم کلی مهمه !

 تو می تونی بدونی ، نه ؟

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 13:23 توسط ویدا |


 

 

رومن رولان نویسنده پر قدرت فرانسوی در رمان جان شیفته اززبان آنت

 قهرمان اصلی داستان که شخصی توانمند وزیباست می نویسد:

(ما زنان وقتی عاشق می شویم همه قلب ووجودمان رابه مردمحبوبمان

می سپاریم آنگونه همه زیبایی هاو لذات دیگر، در رابطه با او معنا می یابند.

اماشما مردان وقتی عاشق می شوید تنها قسمتی از قلب و وجود خود را

دراختیارزن محبوبتان می گذاردید و بقیه رابرای موفقیتها و کسب قدرتها و

 خود خواهی خود نگه می دارید.

حرفی نیست شاید اگر تو هم مرد بودی چنین می کردی اما آنچه از شما

 می خواهم این است که آن هميشه قسمتی از قلبت را خالي نگه دار

و به كسي نسپر؛

من به همان سهم ،هر چند کوچک ،اگر زلال و اطمینان بخش باشد قانعم.)

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:49 توسط ویدا |


 

 

از تمام کوچه های کودکی،خاطراتت سر بر می آورد و آرام سرک می کشد بر

تمام بودن امروزم

نرم نرمک دلم هوایت را می کند و از ته دل می خوانمت

افسوس

افسوس ثانیه ها به عقب باز نمی گردند و دقایقی که از دست رفته اند ،

برای همیشه تمام شده اند

آه که اگر اینگونه نبود دلم همان حیاط کودکی هایم را می خواست

همان زمان که از دنیا هیچ نمی دانستم

همان روزهایی که زمستانها یک عالمه تونل برفی داشتیم

و یک کلبه با چند صندلی برفی

همان وقت ها  که فکر می کردم اسکیمو شده ام

همان روزهای بهاری که تگرگ می بارید

 و فکر می کردم یک عالمه نقل یخی توی حیاطمان ریخته

باران می بارید و  رعد و برق که می زد مادرم می گفت کنار درختها نایستید

 برق می زندتان. و من فکر می کردم اگر رعد و برق به من بخورد یک مجسمه

 خواهم شد در کنار درخت سیبمان و هیچ وقت نمی توانم پا به خانه بگذارم

آه ! کاش من در همان کودکی یک مجسمه شده بودم .

یک مجسمه ی کوچک بدون احساس و قلب .......

همان وقتها که از بس مریض می شدم یک عالمه نسخه ی دکتر داشتم

و عاشق نوشتن مثل آنها بودم .

آخر من هنوز مدرسه نرفته ، خواندن و نوشتن می دانستم

اما این نوشته از عجایبی بود که دوست داشتم کشفش کنم

کسی که کمکم نکرد ، نشسته بودم و دفتر مشقی که مادرم داده بود توی

دستهایم مچاله می شد و بغض کرده بودم

از تمام آدمهای آن خانه تو آمدی و بغلم کردی

- پرسیدی مشقهاتو خراب کردی؟

خودمو برات لوس کرده بودم

گفتم نه ! هیشکی به من یاد نمی ده مثل دکترها بنویسم و نسخه رو نشونت

دادم . گرفتی و تو دفترم چند خط انگلیسی نوشتی . خیلی شبیه نوشته ی

دکترها بود! ( اینو تو دلم گفتم و بعدش با خودم گفتم تو باهوش ترین عمویی

هستی که تو دنیا هست )

گفتی اینها رو تمرین کن و بعدش رفتی سفر

همون روز هم رفتی

یه عالمه تمرین کرده بودم اما به هیشکی نشون نمی دادم

دلم می خواست تو بهم بیست بدی .

خیلی دیر اومدی . اونقدر که دیگه دفترم گم شد و من هیچ وقت نتونستم

بهت نشون بدم که چقدر خوب بلد شدم بنویسم

سالها می گذره ، بیست سال؟ و تو حالا دیگه خیلی دوری

دیگه نمی تونم ببینمت . فقط گاهی میام پیشت و دلم هزار بار می شکنه

و دیگه تا مدتها نمیام . دلم طاقت اون لحظه ها رو نداره .

اون لحظه هایی که از تو فقط یه سنگ سرد مونده و دختری که هر بار

که میام ، گلهایی رو می بینم که با دستهای کوچیکش برای تو آورده .

می دونی چی رو ازش دریغ کردی؟

کاش همونطور که دلت می خواست براش پدر بودی.

 

پی نوشت : بدون ویرایش و با یه حس آنی نوشتمش ، شاید اون چیزی که درونم بود رو

خوب بیان نکرده باشم . می بخشید ، به خاطر وقت عزیزی که صرف خوندنش کردین .

  

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 13:53 توسط ویدا |


 

شاید همه چیز تمام شود ، اما این دایره همچنان می چرخد ...

 

پی نوشت : گاهی سکوت ، به جای تمام حرفهایی که می شود گفت

آرام ترین خوابها را به ساحت لحظاتم می ریزد .

امروز فقط می توانم گذشته را ورق بزنم .

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 18:53 توسط ویدا |


 

من ماهی کوچکی هستم که در دریای احساسم شنا می کنم

همه ، دریا را می بینند . اما من توی دریا گم شده ام

تو خورشید تمام آسمانهایی

آسمان ، بدون آفتاب معنا ندارد

من به دریا زنده ام و تو روشنی روح آسمانی

آنقدر بتاب ، که تن دریا گرم شود

ماهی به شوق تو زنده بماند و در سرمای زمستانی جان ندهد

آفتاب زمستانی رمق ندارد

اما خوب می دانی اگر به گرمای تابستان عادت کنم ، زودتر خواهم مرد

بهاری شو ، بهاری .....

 

پی نوشت: این نوشته برای شخص خاصی نیست .......

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 11:22 توسط ویدا |


 

به ساعت نگاه ميکنم

حدود سه نصف شب است

چشم ميبندم تا مباد که چشمانت را

از ياد برده باشم

و طبق عادت، کنار پنجره ميروم

سوسوی چند چراغ مهربان

و سايه های کشدار شبگردان خميده

و خاکستري گسترده بر حاشيه ها

و صداي هيجان انگيز چند سگ

و بانگ آسماني چند خروس!

از شوق به هوا ميپرم چون کودکيم

و خوشحال که هنوز

معمای سبزي رودخانه از دور

برايم حل نشده است.

آری از شوق به هوا ميپرم

و خوب ميدانم

سالهاست که مرده ام.

/ حسين پناهی

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 16:56 توسط ویدا |


 

« می خواهم نزدیک تو باشم ، تا تنم به تن تو بساید و از آنچه از بحر تفکر

 ارمغان آورده ای بهره مند گردم . چه یقین دارم ،

تو بر جایی ایستاده بودی تا آنچه را دنبالش می گشتی بیابی .»

                                                              

                                                            « افلاطون – ضیافت »

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 13:18 توسط ویدا |


 

گاهی می شود که کسی را دوست داری بی آنکه او تو را بخواهد .

گاهی می شود که کسی دوستت دارد ،

بی آنکه ذره ای توی دلت برایش جایی باشد .

+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 12:45 توسط ویدا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر 1388

اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin